مسافر من
جدايي را من نکردم خدا کرد نمي دانم کدام ناکس دعاکرد
حالا بدووووووووووووووووووووووو نظر بده که تازه اومدم خستگیم در بره بدو بدو بدو وووووووو وووووو ووو ................................................................................................................ سلام به همگی خوبین؟منم اي شکر خدا بد نيستم ارش جون پيدات ميشد!!!!خب واست يه نظر خصوصي گذاشتم بخون ارش جون دیروز یه اتفاق مهم افتاد صبا آخه من خیلی دیر از خواب بیدار میشم خیلی زود ۱۱ یا ۱۲ بعد از سال ها انتظار از آرش خان تعجب کردم آخه هر موقع بهش میزنگیدم جواب نمیداد خونشون هم که کسی جواب نمیداد و دلم فقط میخواس بهش فحش بدم و هیچ وقت فحش نمیدم بچه ها آرشم داره برمیگرده شهره خودش حالا نمیدونم به این وبلاگ سر میزنه یا نه؟ خب بسه دیگه واس امروز نظر یادتون نره ها فعلا خداحافظ همه تون دوستای گلم حواست کجاست پس؟ نه اینکه خسته م از دستات عزیزم، نه اینکه از تو و از عشق سیرم نه اینکه دیگه بی تابت نباشم، سراغِ داغِ دستاتو نگیرم اگه می گم کنار هم نمونیم، فقط دلواپس فردام عزیزم فقط می خوام، فرداتو ببینم، فقط می خوام فرداتو نگیرم اگه باورش سخته، باور نکن، ولی زندگی ما رو با هم نخواست اگه دارم از عشقمون می گذرم، به عشق تو می رم حواست کجاست؟ دوباره خواب دیده م بغض کردی، واسه روزای بی فردای تقویم دوباره خواب دیده م سبز می شی، میون خش خش برگای تقویم دوباره بی قراری، راه می ری، دوباره آیه الکرسی می خونی دوباره تا سحر بیدار موندی؟ دوباره نذر کردی مال هم شیم؟ اگه باورش سخته، باور نکن، ولی زندگی ما رو با هم نخواست تموم شبایی که خوابم نبرد، به فکر تو بودم، حواست کجاست؟ سلام به همه ی دوستای خوبمون خوبید؟میبینید من برگشتم با آپ ولی نمیدونم این آرشه کجاس؟نه خبری نه زنگی از بس که نامرده منو فراموشم کرده ها میگم تو روهم تحویل بگیرن از بس لوسی و مغرور هیچ کس باهات کار نداره نه تو دانشگاه نه اینجا حالا به بچه ها سفارش کردم یه فکری به حالت بکنن عزیزم خودمم چشمم کور جهیزیه تو میدم حالا چرا نیومدی عید رو به ما تبریک بگی من این همه تو رو دوستت دارم ولی تو چی... اومدم دیدم آپ کردی داشتم شاخ درمی آوردم ولی خوشحال که هنوز به زندگی ادامه میدی .................................... سلام به همگی آخه آرش جون این چیزا چیه می نویسی هرکی ندونه فک می کنه من ۱۰۰ سالمه نه بابا من هنوز ۲۱ سالمه آخه واسم زوده که زن بگیرم حالا همه میان بهم میگن ترشیده شدی یا مقلب القلوب والبصار سلام به همه ی بچه های گل امیدوارم سال خوب و خوشی رو داشته باشید ایشالله توی این سال جدید به همه ی آرزوهاتون هم برسید همه برای شفای این دوست من آروین دعا کنید که چند وقته دیوونه شده ما رو تحویل نمیگیره همش مجبورم من آپ کنم دعا کنید یه دختری هم پیدا بشه منو بگیره ولی از شوخی گذشته برامون دعا کنید که ما هم به هدف هامون برسیم خوش باشید ................................................................................... سلام به همه ی دوستای خوبمون میبخشین که من کم پیدام و آرش فقط آپ میکنه میدونم دلتون واسه اپام تنگ شده ولی هنوز آپای این آرشو تحمل کنین کو آرش من تو رو تحویل نمیگیرم؟!!!! عیدتون مبارک دوستای خوبمون عشق يعني سوختن پر پر زدن
عشق يعني جام لبریز از شراب
عشق يعني تشنگی يعني سراب عشق یعنی لایق مریم شدن
عشق يعني با خدا همدم شدن
عشق يعني لحظه های بي قرار
عشق يعني صبر يعني انتظار
عشق يعني از سپیده تا سحر عشق يعني پا نهادن در خطر
عشق يعني لحظه ي ديدار يار
عشق يعني دست در دست نگار
عشق يعني آرزو يعني امید
عشق يعني روشني يعني سپيد
عشق يعني غوطه خوردن بین موج
عشق يعني رد شدن از مرز اوج نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم نشستم کنارش نمی دونم ... هیچی یادم نیست... تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت سرهم و بین گریه های شدیدش گفت صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ... - خفه شو لعنتی چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو . شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردمو تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست روياييو من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردمنمي دانم چرا رفتي؟نمي دانم چرا ، شايد خطا كردمو تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشينمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد نمی دونم نمی دونم وقتی لیلی و مجنون به هم رسیدن اولین جمله ای که رد و بدل شد چی بود ؟! نمی دونم بغض یا دهان بسته... کدومشون سد دیگری بود ؟! امّا حدث می زنم که حتما جمله اول را مجنون نگفت اون فقط نگاه کرد یک نگاه خیس!!! هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا آنقدر كوچيكه كه توش دو تا دل كنار هم جا نميشه... ولي اگه دل بستي... هيچ وقت ازش جدا نشو چون ايندنيا انقدر بزرگه كه ديگه پيداش نميكني. از همون لحظه که چشاي نازتو ديدم به خاطرت از کل زند گيم بريدم هر وقت نگاه مي کردي تو توي چشام انگار واقع بين مي شدن همه ارزو هام هنوز 2 چشماي زيباي مشکيت يادمه يادمه وقتي به عشقمون دادي خاتمه خاتمه دادي اين عشقو منو کردي اواره اواره کردي منو عکسامو کردي پاره تو رفتيو دل منو با خودت بردي تو رفتيو با رفتنت دل منو ازردي دختر چطور دلت امد منو تنهام بزاري بگو چطور دلت امد رو قولات پا بزاري تو قول داده بودي که با من مي موني واسه هميشه توکه مي گفتي زندگي بدون تو نميشه ولي رفتي واسه هميشه پشت کردي به من تو با اين کارت بد جوري اتيش زدي به اين تن وقتي که سر مي زاشتي تو بروي شونه هام احساس مي کردم اون بالا ميون ستاره هام دختر وقتي که دستت توي دستام بود فقط عشقو تو فکرو قلب و ذهنم بود ولي تو فکر پليدت پيش کسه ديگه بود پيشه همون که تو رو اسون ازم ربود جسمت با من بود و لي روحت جايه ديگه کاشکي از اول مي فهميدم که تو کفش تو ريگه ديگه تو نيستيو منم تنها توي روز و شب چشام خیس و غم عجیبی توی صدام من توی اون چشای سیاهت دنیامو دیدم حتی اگه ستاره خواستی از اسمون چیدم ولی تو اسممو از دفتر زندگیت زدی خط من از تو عشق گدایی کردم تو دستمو زدی پس با گریه به تو التماس کردم خندیدی رفتیو دست دیگری رو جای دست من توی دستت گرفتی دل من و حرفاي بچه گونه : اگه وجود تهی من تو رو خسته کرده منو ببخش اگه فقط حرفای خوب خوب میزنم منو ببخش اگه بچه بودم منو ببخش اگه فقط تو رویاهات زندگی می کردم منو ببخش اگه نتونستم تو رو درک کنم منو ببخش اگه تنها موندی منو ببخش اگه اشکام .......منو ببخش فقط بهم بگومن و می بخشی همسفر جاده های من اگه خسته ای می دونم جاده پیچ و خم زیاد داره این همون جاده ا ی که آدما رو زود خسته می کنه می دونم بیشتر خستگی تو از منه منتظر نباش كه شبی بشنوی ، از این دلبستگی های ساده دل بریده ام ! كه عزیز بارانی ام را ، در جاده ای جا گذاشتم ! یا در آسمان ، به ستاره ی دیگری سلام كردم ! توقعی از تو ندارم ! اگر دوست نداری در همان دامنه ی دور دریا بمان ! هر جور راحتی ! باران زده ی من ! همین سوسوی تو از آن سوی پرده ی دوری ، برای روشن كردن اتاق تنهای ام كافی است . من كه این جا كاری نمی كنم فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حك می كنم همین عشق تنها بهانه اي براي انتظار. دروغ و صد دروغ که برگردي. باور نکردن رفتنت از کنار من. شکستن سکوت شب با گريه هاي من. خسته ام از بي وفايي تو نمي توانم حتي گله اي کنم از حرف هاي تو. اين عشق گلويم را بسته...چه بگويم که نگفتنم و گفتنم رسواييست! دليل بر نبودن عقل است بر اين عاشق تنها ! بگذار گريه کنم .................نه براي تو.................... براي عشقي که مرده است بگذار گريه کنم .................نه براي تو..................براي صداقت که کمرنگ شده است بگذار گريه کنم .................نه براي تو ...................براي غمها که يکنواخت شده است بگذار گريه کنم .................نه براي تو....................براي آرزوها که از بين رفته اند بگذار گريه کنم ................نه براي تو....................براي محبت ها که ساکت شده اند بگذار گريه کنم .................نه براي تو....................براي آدميان که بي تفاوت شده اند خدایا آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت... خواهشی دارم تو در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نزار... !!!... ای خدای من ! من کور کورانه تو را بندگی می کنم صحیح ! اما حق را به من بده ! که آخر کیست که در مقابل چنین نوری کور نشود ؟ ما رو ببخش و به همه ما بنده هات کمک کن دیگه به چشام خیره نشو تو هم بذار برو نمیخواد واس من دلیلای بی دلیل بیاری برو دیگه نگاه به اشکام نکن نمی خواد حالا که داری می ری واسم دل بسوزونی بهم دروغ نگو که عاشقمی اگه عاشقم بودی ساده ازم نمی گذشتی برو نمی خواد فکر من باشی حق با تو بود من زیادی علشقت بودم من فقط ازت خواستم که پیشم بمونی نمی دونم شاید توقع زیادی بود طفلی دلم که چه ساده و عاشقونه دل به و بستو شد مجنون تو و تو چه نامهربانه زدی شکوندیش و با اینکه ازت متنفر شده بود ولی بازم عشقش بودی وبس برو نمی خواد دیگه واسم نقش عاشقا رو بازی کنی برو دیگه خداحافظ واس همیشه وقتی دلم برای تو تنگ میشه می خوام از عمقه دلم بهت بگم بهت بگم همیشه من تو رو می خوام بیا تا زنده کنیم خاطره ها می دونی تازه گیا دلم خیلی هواتو کرده قسم به نامت عزیز م زندگیم سیاه و سرده همه ی خاطره هام گرفته بوی کهنه گی یه بار دیگه مهلت بده با تو بکنم زندگی دل من دیگه گریه نکن غصه نخور اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد غروبا دیگه نشین چشم به راهش بارون از اشکای من شرمش میاد از تو چه پنهون این روزا هر روز می بینم عکساتو کاشکی الان پیشم بودی تا میشنیدی تو حرفام رو همه ی خاطره هام گرفته بوی کهنه گی یه بار دیگه مهلت بده با تو بکنم زندگی زندگی!!! نتونستم می دونم تو لیاقت عشقه پاکه منو نداری و نداشتی همه ی اینا رو می دونم و بازم ولی دلم ......... دل من یه روز پشت پا به همه رسمه دنیا زد و رف خیلی سخته یکی رو دوس داشته باشی و تنها بهونت باشه ولی اون ندونه خیلی سخته که یکی رو دوس داشته باشی ولی غرورت هرگز اجازه نده که بهش بگی می دونی چیه؟ دل من دیگه تو رو لایق عشق نمی دونه دل من خسته شده نمی کشه نمی تونه تو یه خوابی تمومش کن کن دل من تو رو لایق عشق نمی دونه
بچه ها می بخشین که منم دیگه بهتون سر نمیزنم![]()
![]()
![]()
ولی دیروز یکمی زود بیدار شدم یعنی ۹
گوشیمو چک میکردم دیدم ۴ تا میس کال حالا بگین از کی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
میدونم شما هم تعجب کردین
ولی واقعیت داشت![]()
از بس که عصبانیم میکرد
ولی خودتون می دونید که من چقدره مودبم![]()
حالا ببینیم چی گفت:
دلم واسش می تنگه
یادم رف ازش بپرسم آرش دوس دختراتو می خوای چیکار کنی؟![]()
ولی خیلی بی معرفت شده ها
هرکجا هس که موفق بشه تو درساشم موفق .درسای دانشگاشو فک کنم با زور پاس کرد
مگه این دوس دختراش میذارن منو نبینین که این قده مثبتم![]()
![]()
![]()

بچه ها از این به بعد ایشالله جبران میکنم بهتون سر میزنم فعلا قربون همتون یا علی![]()
حالا به بچه
![]()
![]()
![]()
آخه دلت میاد بهم اینجوری بگی جون من خودتون قضاوت کنین واسم زود نیس؟اصلا آقا آرش چرا تو خودت زن نمیگیری هاننننننن؟
هاننننننننننننن؟باید جواب بدی ژس از فردا نه چرا فردا من از الان می گردم یه دختره خوب واست پیدات میکنم بچه ها شما هم کمک کنین که این آرش رو شوهر ببخشید زنش بدیم
فعلا
یا مدبرالیل والنهار
یا محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
البته بیشتر آروین عجله داره وگرنه من خودم زیاد راضی نیستم![]()
![]()
پسر این چزرت و پرتا چیه نوشتی هرکی ندونه فک می کنه من میخوام زن بگیرم
هنوز واسم زوده که زن بگیرم آخه من هنوز قصده ازدواج ندارم
شوخی کردم بابا کی به ما زن میده
هر کی هم که میاد فقط به این آرش سلام میده و آرش جون میکنه انگار که ما ....
به ما هم سلامی بکنین بد نیس ها
خب عید همگی مبارک با اینکه لحظه ی تحویل سال زیاد حالم خوب نبود ولی همتون سال خوبی داشته باشین واس منم دعا کنین
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم
ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود
بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم
به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون
دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم
قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .
من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم
اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب
مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره
خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم
دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم
یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده
ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس
دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه
یه مرد واقعی ...
به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود
دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی
گور بابای همه , فقط اون ,
بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود
دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور
مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم
ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود
باید می بردمش یه جای خلوت
خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,
وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش
عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی .
بیا دیگه پرنده خوشگل من ..
امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون .
خودش بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونش
از همون دور با نگاهش سلام می کرد
بلند گفتم : - سلاممممم ...
چند نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه , نمی دونستن که .
توی دلم یه نفر می خوند :
گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو ,
گل کو , شیشه گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو
آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا... مهمونه ... حس می کنم که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه ...
برام دست تکون داد
من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد .
- سلام .
سلام عروسک من .
لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم .
- میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن .
به خودم اومدم ..
- باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ...
دسته گلو دادم بهش ...
- وایییییی ... چقد اینا خوشگله ...
سرشو بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید .
حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو لابه لای گلا نگه داره اون وسط گمش می کنم
- آی ... من حسودیم میشه ها ... بیا بیرون ازون وسط , گلی خانوم من .
خندید .
- ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر اینهمه عشق و به خاطر همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی نوک بینیش و گفتم :
- هرچی که دارم و می دارم , مال خود خودته .
و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد .
- دنیا ... نبینم اشکاتو .
- یعنی خوشحالم نباشم ؟
- چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم .
دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ...
- راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ... می گی الان نه ؟
یه لحظه شوکه شدم ..
- آهان .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ...
یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر من و دنیا بود ..
هردو نشستیم ...
دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد .
- خب ؟
اممم راستش ...
حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم .
گرچه برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود
من دنیا رو از مدت ها قبل شریک زندگی خودم می دونستم و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم
- چیزی شده ؟
نه ... فقط ...
چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی دونم کی بود که از دهن من حرف زد :
- با من ازدواج می کنی ؟
رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود که بروز داد و بعد ,
لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن
نگاهشو ازم دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد .
- دنیا.. ناراحتت کردم؟
توی ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا می گشتم .
دسته گلی که چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه گلاشو انتخاب کرده بودم و با تموم عشقم به دنیا دادم از دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون .
احساس خوبی نداشتم ...
- دنیا خواهش می کنم حرف بزن ... حرف بدی زدم ؟
دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش من که سعی می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد .
کلافه شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد
با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم بکنی ؟ باز این سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟
نتونستم طاقت بیارم ... فکر می کنم داد زدم :
- دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم .
دنیا سرشو بلند کرد
چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بود
هیچوقت اونو اینطوری ندیده بودم
توی چشام نگاه کرد
توی چشاش پراز یه جور حس خاص ... شبیه التماس بود
- منو ببخش ... خواهش می .. کنم ...
یکه خوردم
- تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا حرف نمی زنی ؟
دوباره بغضش ترکید
دیگه داشتم دیوونه می شدم
- من .. من ....
- تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟؟
دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت :
- من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ...
سرم داغ شده بود
احساس سنگینی و ضعف می کردم
از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدم
می ترسیدم
گاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش فاصله بگیره
سعی کردم به هیچی فکر نکنم
صدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خورد
کاش همه اینا کابوس بود
کاش می شد همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو فراموش می کنه می شد از خواب بپرم
ولی همه چیز واقعی بود
واقعی و تلخبا من ازدواج می کنی ؟
- به من نگاه کن...
در هم ریخته و شکسته شده بود
اصلا شبیه دنیا یه ساعت پیش , یه روز پیش و دوماه پیش نبود
مدام زیر لب تکرار می کرد ... منو ببخش .. منو ببخش
- بگو ... بگو چیارو به من نگفتی .. هر چی باشه مهم نیست
تیکه آخر رو با تردید گفتم ... ولی ... ته دلم از خدا خواستم واقعا چیز مهمی نباشه
- نمی تونم ... نمی تونم ...
صورتوشو بین دو تا دستام گرفتم و اینبار با تحکم گفتم :
- بگو ... می تونی بفهمی من دارم چی می کشم ؟ .. بگو چیه که اینقد اذیتت می کنه
....
هیچی نمی فهمیدم
انگار تموم بدنم .. اعصابم و تموم احساساتم همه با هم فلج شده بود
قدرت تحمل اونهمه ضربه ... اونم به اون شدت برای من .. برای من غیر قابل تصور بود
تموم مدتی که دنیا همون سه تا جمله رو بریده بریده برای من گفت صورتش بین دو تا دستام بود
حرفش که تموم شد احساس یه مرد مرده رو داشتم
آدمی که بی خود زنده بوده
و کاش مرده بودم
- من .. من شوهر دارم ... و یه بچه .. می خواستم بهت بگم .. ولی .... ولی می ترسیدم .. ..
سرم گیج رفت و همه چیز جلوی چشام سیاه شد
دستام مثه دستای آدمی که یهو فلج می شه از دو طرف صورتش آویزون شد
نمی دونم چطور تونستم پاشم و تلو تلو خوران دستمو به درخت خشک کنار ایستگاه بگیرم
نمی تونستم حرف بزنم
احساس تهوع داشتم
تصویر لحظه های خلوت من و دنیا ... عشقبازیهامون ... خنده های دنیا .و..و..و... مثل یه فیلم .. بیرحمانه از جلوش چشای بستم رد می شد
چطور تونست این کارو با من بکنه؟
صدای دنیا از پشت سرم می اومد:
- من اونا رو دوست ندارم ... هیچکدومشونو .... قبل از اینکه با تو آشنا بشم ... دو بار ... دو بار خودکشی کردم ... تو .. به خاطر تو تا الان زنده ام ... من هیچ دلخوشی به جز تو ندارم ... دوستت دارم ... و ...
زیر لب گفتم :
- خفه شو ...
- اون منو طلاق نمی ده ... می گه دوستم داره .. ولی من ازش متنفرم ... من تو رو دوست دارم ...
داد زدم .. با تموم نفرت و خشم :
یهو ساکت شد ... خشکش زد
دستام می لرزید
- تو .. تو .. تو چطور تونستی ؟ تو ...
نمی تونستم حرف بزنم
دنیا دیگه گریه نمی کرد
شاید دیگه احساس گناه هم نمی کرد
از جای خودش بلند شد و روبروم ایستاد
- من دوستت داشتم .. دوستت دارم ... هیچ چیز دیگه هم مهم نیست
در یک لحظه که خیلی سریع اتفاق افتاد .. دستمو بالا بردم و با تموم قدرتی که از احساسات له شده و نفرتم برام مونده بود کوبیدم توی گوشش
- تو لایق هیچی نیستی ... حتی لایق زنده بودن
افتادروی زمین
ولی نه اونطوری که منو به زمین کوبونده بود
من له شده بودم
دوست داشتم ازش فرار کنم ... گم بشم .. قاطی آدمای دیگه ... بوی تعفن می دادم .. بویی که ازون گرفته بودم
خیانت ... کثیف ترین کاری که توی ذهنم تصور می کردم
و من ... تموم مدت .. با اون ...
تصویر تیره یه مرد با یه بچه جلوی چشام ثابت مونده بود
از همه چیز فرار می کردم و اشک و نفرت بدجوری توی گلوم گره خورده بود
...
دیگه ندیدمش
حتی یه بار
تنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشت
یه احساس ترس دایمی بود
ترس از تموم آدما
از تموم دوست داشتنا
و احساس نفرت از این دنیای لجنزار که همه فکر می کنیم بهشت موعود , همینجاست
دنیایی که
به هیچ کس رحم نمی کنه
پر از دروغهای قشنگ
و واقعیت های تلخه
دنیایی که
بهتر دیگه هیچی نگم .. یه مرد مرده خوب , مرد مرده ایه که حرف نزنه .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم


تو باز مي گي برو بابا ديوونه
شب و غم و يه آسمون ستاره
من و تو و حرفاي نيمه کاره
دلم ميگه که گردش زمونه اس
نگاه تو دنبال يه بهونه اس
يادم باشه بندازمت توي آب
شايد بشي ماهي من توي خواب
قلاب عشقو مي ندازم توي آب
شايد به چنگت بيارم توي خواب
بيا بگرد دور دلم حسابي
منم شدم ماهيگير قلابي
بهونه اونجاست سر اون قلابه
قلاب همون جاست سر اون مردابه
بدو زرنگ باش توي اين زمونه
نگو دلم روي زمين مي مونه
يه وقت نگي من بي وفايي کردم
يا که خودم دلمو هوايي کردم
تو دنبال بهونه بودي منم
فقط برات بهونه پيدا کردم


سکوت ميکنم که نگفتنم بهتر است که نفس کشيدنم بهانه است. 

دعایی می کنم بگین آمین!!! ![]()

![]()
![]()
![]()
![]()



| Design By : Night Skin |


